خاطرات دبی 1
نوبت من که رسید پاسپورتمو نشون بدم، یه دفه آقاهه یه نگاهی بهم انداخت گفت شما بفرمایید اون طرف
با کلی ترس رفتم جایی که گفته بود ..انگار به هیشکی نمی گفتن بره اونجا .. اولش فکر کردم شاید واسه اینکه جلو فرار مغزا رو بگیرن این کارو می کنه
.. بعدش فهمیدم نه بابا فرار مغز کجا بود .. تاریخ اعتبار پاسپورتم همون روز تموم می شده و شانس آوردم که امروز بوده پروازم وگرنه دیگه نمی تونستم خارج شم ...
دردسرت ندم دیگه .. من همون زندگی ۲۶ ساله ی گذشتم رو داشتم ادامه می دادم .. هیچ چیز غیر عادی هم وجود نداشت .. یه تونلی بود بزرگ .. باید از این تونل بزرگه مستقیم وارد هواپیما می شدیم .. یعنی دیگه نیازی نبود از پلکان اینا بری بالا .. آقا ما تو این تونله بودیم .. تاهمین مرحله هم همه چی خیلی عادی بود ... که تا از تونل رسیدیم به در هواپیما ... آقا من یه دفه دیدم یه زن خارجیه که جلوم بود مانتو و روسریشو داره در میاره
... منو بگو .. گفتم کامران خاک تو سرت
رسیدی آخر خط ..... با ترس و دلهره پامو گذاشتم تو هواپیما و همین که دستم رفت رو کمربندم که منم در بیارم دیدم واااااااااااااااااااااااااااااااااای ... یه عالمه خدمه ی زن با کلاه قرمز تو کلشون که هیچی حجاب نداشتن و موهاشونو جمع کرده بودن، دارن لبخند می زنن و به انگلیسی می گن خوش اومدی ... فکر نکنی خودمو باختما ... ابدا ....
با اینکه یه مقدار تپش قلب پیدا کرده بودم، مثل یه مرد
رفتم و آروم نشستم رو صندلیم.. اما انگار خدا دست بردار نبود .. حالا که از امتحانای قبلی سرافراز بیرون اومده بودم می خواست درجه ایمانمو بازم اندازه بگیره
.. آقا یه دفه دیدم دور تا دورم همه زنا و دخترا دارن لخت می شن ...
منو بگو ... گفتم یا حضرت عباس ... عجب غلطی کردم از ایران اومدم بیرون ... آقا خیلی باحال بود .. یه دفه فکر نکنی من جنبه اینا نداشتما ... ابدا ... اما آخه یه دفه دیدم اون همه زن و دختر ایرانی یه دفه شبیه دختر داییم شدن .. تازه .. من دختر داییمم جلوم روسریشو بر نمی داره
.... دیگه خودت ببین چه حالی به حولی بوده ..![]()
از خوشحالی تو پوست خودم نمی گنجیدم .. همین طوری که فکر گنجیدن و نگنجیدن بودم یه دفه خلبان از پشت میکروفون سلام کرد و یه ریز ۵ دقیقه پشت هم هی حرف زد .. آقا حرف زدِ، حرف زد .. حرف زد ... خلاصه یک دل پری داشت که نگو .. من که نصف حرفاشو رد می کردم اما اون نصفشو که می شنیدم خیلی باحال بود .. گفت خدمه ی پرواز از ۱۱ کشور مختلفن .. افریقای جنوبی، اکوادور، روسیه، هند، آلمان و ....
کجا اومده بودم.. تازه هواسم رفت به پشت صندلیای جلوم که واسم یه مانیتور کوچیک با یه کنترل که با سیم به صندلی وصل بود گذاشته بودن .. اگه تا حالا رفتی خارج نگی خودم می دونما ... چون من واسه تو نمی گم اینا رو اصلن .. واسه خودم می گم که بعدنا یادم نره![]()
اما خوشم اومد.. یه دختره بود من تو فرودگاه ازش خوشم اومده بود .. این صندلی اون طرفی من نشسته بود تو هواپیما ... تا خود دبی روسریشو برنداشت .. حتی تو خود دبی هم برنداشت ..
هر چی زیر چشی نگاه می کردم ببینم بر میداره .. بر نمی داشت که ..
همین طوری که تو هواپیما این زنا و دخترا رو می دیدم یاد حرف مامانم افتادم .. که همیشه می گفت مطمئن باش خوشبخت میشی .. دعای خیر من همیشه پشتته کامران .. داشتم با خودم فکر می کردم دعای خیر مامانم چه زود عمل کرده که یه دفه هواپیما رفت تو آسمون .. از اینجا بود که دیگه نزدیک بود سکته بزنم .. چون من یه مقداری همچین بفهمی نفهمی یه کوچولو از هواپیما اینا، نیست یه کم اوج میگیره، کج می ره، برعکس میشه، اینا .. یه کوچولو همچین مشتبه میشم ![]()
دیگه از اینجا به بعد فقط دعا می کردم و اصلا وقت نشد از حق طبیعیم استفاده کنم ..
هواپیما نشست .. زنا و دخترای ایرونی و خارجی پیاده شدن .. و اونجا بود که با برخورد سرد و زننده ی مسئولای فرودگاه و عکس و اسکن چشم آشنا شدم .. اونجا بود که نه فقط من .. بلکه خیلیای دیگه معنی واقعی تحقیر رو فهمیدیم .. اونجا بود که می دیدم مردای عرب چطور دخترای سرزمینمو نگاه می کنن، می خندن و حال می کنن ..

..
. اين دخترا با دوست پسراشون ميشستن تو يه ماشين .. بعد اين واسه اون ناز مي کرد، اون واسه اين ناز مي کرد.. منم همین طور نگاه می کردم ..
.. منم آقا ديگه انگار رفتم تو خود بهشت ..بعدنا فهميدم اسم دختره زهرا بود .. رفته بودم بهشت زهرا
. منم که 2 تا چشمام همچین شبیه گولی زده بود بیرون و از این اهانت نسبت به بزرگان جا خورده بودم گفتم مرسی ..دختره هم گفت خواهش می کنم .. بعدشم من کلمو انداختم زیر و با یه دنیا آه و افسوس برگشتم همون جایی که قبلا بودم

من دقیقا ۱۳ سالم بود .. اون سال تابستون مامانم، واسه ۳ ماه تابستون رفته بود مسافرت خارج از کشور... خلاصه که من و داداشم و بابام هر شب یا بیرون غذا می خوردیم یا هیچی نمی خوردیم یا نون و پنیر و تخم مرغ .. آقا یه بارم داداشم واسمون کباب درست کرد یادش رفته بود بهش پیاز بزنه، مزه ببخشیدا سطل آشغالو می داد ...
.. خدای من .. هممون هم سن و سال بودیم ... دور هم روی زمین نشستیم و مشغول یه بازی به اسم چرا، زیرا شدیم
.. بازی این شکلی بود که هر کس باید یه سوال با چرا می نوشت و یه جواب با زیرا .. بعد این سوال جوابا رو توی یه ظرف میریختن و قاطی می کردن و بلند می خوندن .. بعد مثلا می گفتن چرا کامران انقدر خودشو گرفته؟ بعد جوابش میومد که زیرا کاملیا عاشق کامرانه













من۱۳ سالم بود ...یا شایدم ۱۴. من توی این دنیا به این گندگی ۳ تا پسر عمه دارم، ۲ تاشون که داداش بودن تو یه روز ازدواج کردن .. فکرشو بکن 
.. آقا انقده تو دلم به این ۲ تا پسرا فحش دادم، دادم، دادم که نگو .. پیش خودم می گفتم ای نامردا .. آخرش مخشو زدین؟؟ چشم نداشتین ببینین یه دختر خوشگل هم تو عروسی تنها بمونه؟؟
.. من که کلا کنار کشیده بودم. یکمی هنر نمایی اونا رو نگاه کردم و بعد دوباره قدر سن ایچ رو فهمیدم. خیلی اندوهگین شدم، خیلی
من واقعا بچه باز نیستم
( مامانش نمی دیدا) اما بچه که نمی خندید که