تبليغاتX
... امن، آبی، آرام

... امن، آبی، آرام

خاطرات دبی 1

 اولش همه چی طبیعی بود .. همه چیه همه چی ... تو فرودگاه بودم و منتظر اینکه بالاخره از ایران میرم یا نمیرم

 نوبت من که رسید پاسپورتمو نشون بدم، یه دفه آقاهه یه نگاهی بهم انداخت گفت شما بفرمایید اون طرف با کلی ترس رفتم جایی که گفته بود ..انگار به هیشکی نمی گفتن بره اونجا .. اولش فکر کردم شاید واسه اینکه جلو فرار مغزا رو بگیرن این کارو می کنه .. بعدش فهمیدم نه بابا فرار مغز کجا بود .. تاریخ اعتبار پاسپورتم همون روز تموم می شده و شانس آوردم که امروز بوده پروازم وگرنه دیگه نمی تونستم خارج شم ...

دردسرت ندم دیگه .. من همون زندگی ۲۶ ساله ی گذشتم رو داشتم ادامه می دادم .. هیچ چیز غیر عادی هم وجود نداشت .. یه تونلی بود بزرگ .. باید از این تونل بزرگه مستقیم وارد هواپیما می شدیم .. یعنی دیگه نیازی نبود از پلکان اینا بری بالا .. آقا ما تو این تونله بودیم .. تاهمین مرحله هم همه چی خیلی عادی بود ... که تا از تونل رسیدیم به در هواپیما ... آقا من یه دفه دیدم یه زن خارجیه که جلوم بود مانتو و روسریشو داره در میاره ... منو بگو .. گفتم کامران خاک تو سرت رسیدی آخر خط ..... با ترس و دلهره پامو گذاشتم تو هواپیما و همین که دستم رفت رو کمربندم که منم در بیارم دیدم واااااااااااااااااااااااااااااااااای ... یه عالمه خدمه ی زن با کلاه قرمز تو کلشون که هیچی حجاب نداشتن و موهاشونو جمع کرده بودن، دارن لبخند می زنن و به انگلیسی می گن خوش اومدی ... فکر نکنی خودمو باختما ... ابدا ....

با اینکه یه مقدار تپش قلب پیدا کرده بودم، مثل یه مرد رفتم و آروم نشستم رو صندلیم.. اما انگار خدا دست بردار نبود .. حالا که از امتحانای قبلی سرافراز بیرون اومده بودم می خواست درجه ایمانمو بازم اندازه بگیره .. آقا یه دفه دیدم دور تا دورم همه زنا و دخترا دارن لخت می شن ...  منو بگو ... گفتم یا حضرت عباس ... عجب غلطی کردم از ایران اومدم بیرون ... آقا خیلی باحال بود .. یه دفه فکر نکنی من جنبه اینا نداشتما ... ابدا ... اما آخه یه دفه دیدم اون همه زن و دختر ایرانی یه دفه شبیه دختر داییم شدن .. تازه .. من دختر داییمم جلوم روسریشو بر نمی داره .... دیگه خودت ببین چه حالی به حولی بوده ..

 از خوشحالی تو پوست خودم نمی گنجیدم .. همین طوری که فکر گنجیدن و نگنجیدن بودم یه دفه خلبان از پشت میکروفون سلام کرد و یه ریز ۵ دقیقه پشت هم هی حرف زد  .. آقا حرف زدِ، حرف زد .. حرف زد ... خلاصه یک دل پری داشت که نگو .. من که نصف حرفاشو رد می کردم اما اون نصفشو که می شنیدم خیلی باحال بود .. گفت خدمه ی پرواز از ۱۱ کشور مختلفن .. افریقای جنوبی، اکوادور، روسیه، هند، آلمان و ....

 کجا اومده بودم.. تازه هواسم رفت به پشت صندلیای جلوم که واسم یه مانیتور کوچیک با یه کنترل که با سیم به صندلی وصل بود گذاشته بودن .. اگه تا حالا رفتی خارج نگی خودم می دونما ... چون من واسه تو نمی گم اینا رو اصلن .. واسه خودم می گم که بعدنا یادم نره

اما خوشم اومد.. یه دختره بود من تو فرودگاه ازش خوشم اومده بود .. این صندلی اون طرفی من نشسته بود تو هواپیما ... تا خود دبی روسریشو برنداشت .. حتی تو خود دبی هم برنداشت .. هر چی زیر چشی نگاه می کردم ببینم بر میداره .. بر نمی داشت که ..

همین طوری که تو هواپیما این زنا و دخترا رو می دیدم یاد حرف مامانم افتادم .. که همیشه می گفت مطمئن باش خوشبخت میشی .. دعای خیر من همیشه پشتته کامران .. داشتم با خودم فکر می کردم دعای خیر مامانم چه زود عمل کرده که یه دفه هواپیما رفت تو آسمون .. از اینجا بود که دیگه نزدیک بود سکته بزنم .. چون من یه مقداری همچین بفهمی نفهمی یه کوچولو از هواپیما اینا، نیست یه کم اوج میگیره، کج می ره، برعکس میشه، اینا .. یه کوچولو همچین مشتبه میشم

دیگه از اینجا به بعد فقط دعا می کردم و اصلا وقت نشد از حق طبیعیم استفاده کنم ..

هواپیما نشست .. زنا و دخترای ایرونی و خارجی پیاده شدن .. و اونجا بود که با برخورد سرد و زننده ی مسئولای فرودگاه و عکس و اسکن چشم آشنا شدم .. اونجا بود که نه فقط من .. بلکه خیلیای دیگه معنی واقعی تحقیر رو فهمیدیم .. اونجا بود که می دیدم مردای عرب چطور دخترای سرزمینمو نگاه می کنن، می خندن و حال می کنن ..

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 مهر1389ساعت 7:8 بعد از ظهر  توسط کامران  | 

دختر سرزمین عجایب


نيت كنيد و اشاره فرماييد 
خوب سلام

من بازم اومدم ..

حقيقتش اصلنم درس نخوندم ..  يعني بگی 1 کلمه خوندم نخوندم .. 

و اما دنباله ي خاطرات دختر بازي من ..

آقا من به خاطر اين کلاس کنکورم رفته بودم تهران .. بعد يه پسر دايي دارم اين پسر دايي من نمیدونم چرا انقده به من لطف داره .. میرم خونشون هی پرتقال می کنه تو حلقم .. می گم باباجون من پرتقال نمی خوام نارنگی ریف می کنه تو حلقم.. خلاصه که این پسر دایی من خیلی پسر داییه .. هي همش منو مهمون مي کنه اين طرف اون طرف .. يه بار رفتيم سرزمين عجايب .. فکر کن اين سرزمينه چي بوده که خود تهرانيا بهش مي گن عجايب .. حالا ديگه فکر کن يه بچه شهرستاني پاشه بره عجايب .. 

خلاصه که دنيايي بود .. پر از دختر .. عین خود بهشت بود .. مدل موهاشون .. اولا که سنشون بيشتر بين 14 تا 18 بود .. اين يعني بهترين سن واسه من .. آخه ديگه واقعا خسته شدم از بس همه گفتن چه قدر کوچيکتر از سنتي .. واي ببين يه دختره بود، يعني من عاشقش شدما .. نازترين دختر 16 ساله اي که من تاحالا ديده بودم .. يکي ديگه شبيه اين خواننده روسا بود .. یکیشون شبیه بچه جنیفر بود .. اون یکیم شبیه بچگیا خود آنجلینا ..  

پسراشون ولي  بي ادب و پررو .. دخترا اما از همينا خوششون ميومد .. يه پسره بود ، مثلا فکر کنم خودش 17 سالش بود .. بعد نمي دونم شلوار 10 سالگيش رو پوشيده بود يا 12 سالگيش .. من به جاش نفس تنگی گرفتم

آره ديگه .. خلاصه که تو اين جور جاها تو هم يا بايد از اون پر رو پرروها باشي يا ناخودآگاه به حاشيه میری .. منم تو دسته ي دوم بودم .. يه جا بود .. صف بازی ماشين بود .. از اين ماشينا که ميشيني توش ميزنن به همديگه . اين دخترا با دوست پسراشون ميشستن تو يه ماشين .. بعد اين واسه اون ناز مي کرد، اون واسه اين ناز مي کرد.. منم همین طور نگاه می کردم ..

من وايساده بودم تو صف .. 3 تا دختر هم جلوي ما بودن .. اينا از بقيه دخترا ساده تر بودن .. مخصوصا يکيشون .. وقتي سوار ماشينا شديم .. يه جاش يکي از اين دخترا زد به ماشين من.. منم آقا ديگه انگار رفتم تو خود بهشت ..بعدنا فهميدم اسم دختره زهرا بود ..  رفته بودم بهشت زهرا

دختره وقتي زد به ماشينم يه جوري نگام کرد .. بذار بگم نگاهش چه شکلي بود .. نگاهش يه جوري بود يعني که عاشقتم دیوونه .. البته بعدن فهميدم يه چيز ديگه بوده معنی نگاهش، من اينجوري برداشت کرده بودم ..  همه ماشينا به هم ميزدن .. منم چند بار ديگه به ماشين اون زدم .. وقتي که بازي تمام شد و پياده شديم من به پسر داييم گفتم من مي خوام به اين دختره شماره بدم .. پسر داييم که 19 سالشه تعجب کرده بود و همش مي گفت به کي؟ به اين؟؟ ...   حالا دختره چند سالش بود؟؟ 16 منم گفتم آره همين ..

دختره تپل بود .. فکر کنم وزنش 2  برابر خودم بود ... بالاخره رفتم پيشش .. داشتم از ترس سکته می زدم .. نفسمو نگه داشتم؛ سعی کردم صدام نلرزه واسه همین با قدرت يه دفه از پشت سرش گفتم شمارمو ميگيري؟؟ یه دفه دیدم دختره با اون هیکل چنان پرید بالا که نگو... دختره نزديک بود سکته بزنه فکر کنم .. گفت ترسيدما ..  گفتم ا ترسيدي؟؟ (بهش نگفتم خودم دارم پس میفتم) گفتم ببين شمارمو ميگيري ؟؟ دختره که همین طور دهنش باز مونده بود گفت نه ... من خنگم ديگه شروع کردم به خاطره گفتن .. گفتم ببين اين اولين باريه که شماره ميدما ... فکر کردم  الان می گه آفرین چه پسر گلی، من به هیشکی شماره نمیدم اما چونکه تو میگی دفه اولته و از ظاهرتم مشخصه پسر خوبی هستی این دفه استثنا شماره میدم ..اما دختره که اینو نگفت که  .... 

به جاش گفت آره جون عمت .. منم قسم و آيه که به خدا اولين باره .. اما دختره که باور نکرد.. خيلي بهش اصرار کردم شمارمو بگيره .. بعد بهش گفتم ببين من اصلا از تهران نيستما..اینجا دیگه یعنی من هر چی ساخته بودم خراب کردم .. آقا دیگه دختره از اینجا به بعد جوابمو نداد .. من اما تو بگی خودم رو باختم نباختم.. یاد سخن بزرگان افتادم که میگن با هر بار شکست نا امید نشو و دوباره سعی کن .. خلاصه که فکر کنم یه 10 باری یاد سخن بزرگان افتادم تا اینکه دیگه آخرش دختره گفت خفه شو دیگه. منم که 2 تا چشمام همچین شبیه گولی زده بود بیرون و از این اهانت نسبت به بزرگان جا خورده بودم گفتم مرسی ..دختره هم گفت خواهش می کنم .. بعدشم من کلمو انداختم زیر و با یه دنیا آه و افسوس برگشتم همون جایی که قبلا بودم.. تو راه همش به خودم می گفتم کامران جون ناراحت نشیا، خودتو نبازیا .. چیزی که زیاده دختر.. یکی هم از اون ته تهای وجودم جواب می داد آره جون خودت ..

حقیقتش اون شب از تهران و آدماش حالم به هم خورد .. البته فرداش دوباره خوب شدما ..




             بهاربيست                   www.bahar-20.com
+ نوشته شده در  شنبه 19 دی1388ساعت 2:21 بعد از ظهر  توسط کامران  | 

کاملیا

من دقیقا ۱۳ سالم بود .. اون سال تابستون مامانم،  واسه ۳ ماه تابستون رفته بود مسافرت خارج از کشور... خلاصه که من و داداشم و بابام هر شب یا بیرون غذا می خوردیم یا هیچی نمی خوردیم یا نون  و پنیر و تخم مرغ  .. آقا یه بارم داداشم واسمون کباب درست کرد یادش رفته بود بهش پیاز بزنه، مزه ببخشیدا سطل آشغالو می داد ...

اما حالا که فکر می کنم تابستون خیلی خیلی باحالی بود .. یادمه اون زمانا همون اولی بود که ما اون ضبط گندهه رو خریده بودیم .. می دونی اون سال کدوم سال بود؟؟ اون سال همون سالی بود که تایتانیک تازه فیلمش ساخته شده بود و همه نگاش می کردن .. البته خیلی از شماها احتمالا هنوز به دنیا نیومده بودین یا ۴-۳ سالتون بوده ..

آقا یادمه یه روز عصر بابام نشسته بود داشت روزنامه می خوند که این داداشم همچین قرتی (زرتی) صدا ضبطو تا ته ته تهش بلند کرد حالا چه آهنگی گذاشته بود؟؟ همون آهنگ تایتانیک رو ... آقا خلاصه یه دفه دعوا شد خونه ی ما .. بابام گفت چرا انقده زیادش می  کنی؟؟ من گفتم راست می گه بابا ... داداشم هم اون موقع ها یه چیزی می گفتی زود بهش بر می خورد ... خلاصه که داداشم قهر کرد و رفت روی تراس(بالکن) .. آقا یه ۵ دقیقه بیشتر نگذشته بود که یه دفه دیدم داداشم عصبانی برگشت .. تا منو دید یه نگاه هم به ضبط کرد و بعد با خوشحالی تمام شبیه دیوونه ها یه دفه دوباره صدای ضبط رو تا ته قرتی (زرتی) برد بالا

حالا بگو ماجرا چی بود .. هفته ی قبلش ما رفته بودیم باغ همسایمون بعد از اون شنیدیم که اون یکی همسایه دیگریمون (همسایه بالایی ما، طبقه۲) یه نوه داره که دختره و از سوئد اومده و وقتی فهمیده  تو واحد ما ۲ تا پسر هست همش می پرسیده این پسرا چه شکلین و اینا ..

آقا داداشم دیگه صدا رو از قبل هم بیشتر کرد و دیگه دعواهای من و بابام واسش مهم نبود .. بعد که پرسیدم آخه چرا اینجوری می کنی روانی؟ گفت دختر همسایه داره جواب میده یعنی اون زمان که داداشم قهر کرده بود رفته بود تو حیاط دختر همسایه تازه قرتی(زرتی) صدا ضبطشو با همون آهنگ تایتانیک زیاد می کنه و جواب میده اولش داداشم فکر می کنه منم که ضبط گذاشتم ولی بعد می فهمه که کار همون دختر همسایست ..

منم که تا اون زمان نمی دونستم جواب و دختر و اینا چیه .. آقا همچین خر کیف شدم که به داداشم می گفتم بدو بیشترش کن،  بیشترش کن .. اونم می گفت تا ته بلنده، دیگه بیشتر از این نمی شه ... همین که آهنگ تایتانیک ما تمام می شد صدای تایتانیک از واحد بالا میومد .. (بگذریم که بعدنا با پسرای واحد ۵ هم متحد شدیم تا تایتانیک رو هر ۳ واحد در ۱ زمان تا ته بلند کنیم )

خلاصه که اینجوری بود شروع آشنایی ما با کاملیا نوه ی واحد ۲ .. کاملیا از نظر سنی بین من و داداشم بود (تقریبا ۱ سال از من بزرگتر بود)  بابام که همیشه فکر پیشرفت ماست وقتی فهمید همسایه بالایی یه دختریه که از خارج اومده گفت اتفاقا بد نیست برین پیشش زبان یاد بگیرین .. مامان بزرگ کاملیا یه کلفت داشت که اسمش معصومه خانم بود .. این معصومه خانم هم شبیه توی فیلما بدش نمیومد ما با کاملیا آشنا بشیم و خلاصه که از هیچ کوششی در این زمینه دریغ نمی کرد. به بهونه های مختلف آش می آورد دم در خونه ی ما (چون می دونست مامان ما نیست و بیشتر وقتا گشنه ایم) .. بعد از اون داداشم بود که به تصمیم بابام احترام گذاشت (شبیه همه ی دفعه های دیگه ای که احترام میذاشت) .. خلاصه که یه روز قرار شد معصومه خانم بره و به کاملیا بگه که ما داریم میایم بالا که زبان یاد بگیریم ..

یادمه اون زمانا یه اسپری بود به اسم !DO IT که این اسپری رو پسر عمم زمانی که دیگه تهش بود و چیزی ازش نمونده بود با نهایت فروتنی به من تقدیم کرده بود .. منم که خودم اون زمانا اسپری و عطر و اینا نداشتم ... خلاصه که همین اسپری رو دیگه تا تهش زدم و بعد هم پشت بندش یکی از عطرای بابام رو تا ته خالی کردم روی خودم .. آخه بابا جون قرار بود به صورت رسمی بریم دختر بازی. تازه اونم با اجازه ی بزرگترای جفتمون ..

داداشم ولی زرنگتر از من بود و با کتاب زبانش اومد.. من اما تابلو بود به چه نیتی رفتم اون بالا .. زمانی که رفتیم کاملیا توی اتاقش بود (اتاقی که بهش داده بودن) البته قبل از اون یه بار خیلی سریع کاملیا رو روی پله ها دیده بودم ولی با هم حرفی نزده بودیم .. اون روز دوست کاملیا که اسمش ترانه بود و از امریکا اومده بود و از ما بزرگتر بود هم اونجا بود .. زمانیکه رفتیم توی خونه به مامان بزرگ کاملیا (خانم دکتر) سلام کردیم و بعد معصومه خانم گفت برین توی اتاق .. چه قدر واقعا این خونواده روشن فکر بودن... من هنوز تو کف روشن فکری این خونوادم

ما رفتیم توی اتاق که دیدیم ۲ تا دختر ناز خارجی روی تخت نشستن (صندلی توی اتاق نبود اگه هم بود ۱ دونه بود) .. کاملیا قیافش خارجی تر بود ولی ترانه شاید خوشگل تر و بزرگتر بود .. کاملیا از اون دخترای مو قرمزی بود که صورتش شبیه خیلی از اروپاییها کک مک داشت .. ولی خیلی ناز بود .. یادمه اون روز جورابای بابابزرگش (آقای دکتر) رو پوشیده بود (بعدنا اینو خودش گفت) .. داداشم گفت اومدیم سوال بپرسیم و نشست گوشه ی تخت .. یادمه اون روز من همش کنار تخت وایساده بودم (بعدنا کاملیا بهم گفت خیلی بوی عطر می دادم)

آقا حالا یه چیز باحال بگم .. چند دقیقه بعد از ورودمون کلا صاحب خونه و همه رفتن و فقط ما ۴ تا موندیم به خدا راست می گم .. یادم نیست اما انگار حتی ترانه هم آخراش رفت .. عجب چیزی بود .. نمی دونم اسم احساسمو چی بذارم .. شاید عشق بچگی قشنگترین واژه باشه ..

زمان گذشت و ما با کاملیا صمیمی تر و صمیمی تر شدیم .. چیزی که جالب بود این بود که ما ۲ تا داداش بودیم که به صورت مشترک با یکی دوست شده بودیم .. یه روز داداشم گفت من می خوام پارتی (مهمونی) بگیرم .. واحد ۵ که اونم ۲ تا پسر داره از زمانای قبل تر با کاملیا آشنا بودن و شبیه خواهر برادر بودن با هم .. یادمه اون روزا همین واحد ۵ فامیلاشون اومده بودن مسافرت خونه اونا .. مهموناشون هم ۵-۴ تا دختر و ۳-۲ تا پسر داشتن .. خلاصه که همه چیز مهیا بود واسه یه پارتی باحال ... ظهر اون روز دختر عمه ی من اومده بود به ما سر بزنه.. وقتی اومد من داشتم تمیزکاری می کردم و داداشم داشت هندونه رو با این دستگاهها گرد گرد می کرد  ببین چه با سلیقه هم بودیم .. از دهنمون در رفت و گفتیم عصر پارتی داریم و اینا ..

فکر کنم ساعت ۵ بود که مهمونامون که همه از خونه همسایه ها میومدن اومدن پایین .. خدای من .. هممون هم سن و سال بودیم ... دور هم روی زمین نشستیم و مشغول یه بازی به اسم چرا، زیرا شدیم .. بازی این شکلی بود که هر کس باید یه سوال با چرا می نوشت و یه جواب با زیرا .. بعد این سوال جوابا رو توی یه ظرف میریختن و قاطی می کردن و بلند می خوندن .. بعد مثلا می گفتن چرا کامران انقدر خودشو گرفته؟ بعد جوابش میومد که زیرا کاملیا عاشق کامرانه

خلاصه اون روز خیلی خوش گذشت .. آقا اینا هنوز نرفته بودن که ما یه دفه دیدیم زنگ می زنن.. وقتی در رو باز کردم دیدم داییم از تهران اومده.. حالا کی بود که داییم اومد .. زمانی که آهنگ گذاشته بودن کاملیا و ترانه داشتن می رقصیدن .. من اما داییمو کردم تو یه اتاق گفتم دایی جان شما خسته این بخوابین .. بعد از چند دقیقه دیدم باز زنگ می زنن .. ببین یعنی این ۳ ماه تابستون هیشکی از این فامیل به ما سر نزدا اما همون روز ما یه دفه پسر عمه هام، دختر عمم و دوستش، اون یکی عمم، شوهر عمم، اون یکی دختر عمم.. همه اینا اومدن یه دفه خراب شدن رو کله ما .. تازه زنگ زدن به عموم اونم تشویق کردن که بیاد..

 بعد جالب این بود که فقط لبخند می زدن و رو صندلیا نشسته بودن و شبیه سالن تئاتر به ما نگاه می کردن .. حالا بعد همه که رفتن یکی از پسر عمه هام که ۳۵ سالش بود نمی رفت که .. هی به ترانه می گفت حالا عمو اگه کاری داشتی به من بگیا .. تو دلم می گفتم جمعش کن بابا .. تو همین گیر و دار کاملیا هم عاشق اون یکی پسر عمم که اون زمان فکر کنم ۲۳-۲۲ سالش بود شده بود ... خلاصه که یه دانسی داشتیم ما .. اما آخرش دوباره همه رفتن و من و داداشم و ترانه و کاملیا بازم تنها شدیم

یکی از اون روزای آخر که دیگه نزدیک زمان برگشتن کاملیا به سوئد بود من باهاش قرار گذاشتم که ساعت ۱ شب وقتی زدم به سقف بیاد توی بالکن .. آخه اتاق کاملیا دقیقا بالای اتاق من بود .. ساعت ۱ شد .. آقا با یکی از این دسته جارو گنده ها هست  همچین ۴-۳ بار زدم به سقف .. بعد صدای جواب از اون بالا اومد .. منم زود پریدم تو تراس .. کاملیا با یه لباس خواب شبیه موشا شده بود .. یه دفه دیدم یه چیزی داره با نخ می فرسته پایین .. یه نوار کاست با جلدش بود ... توی جلدش یه نامه نوشته بود .. که از عکسای مجله های خارجی هم داخلش بود ... شماها نمی فهمین من چی می گم چون واقعا فقط باید جای من بودین تا می فهمیدین چه احساسی داشتم .. همین که در جعبه ی کاست رو باز کردم یه بوی عطر فوق العاده محشر دخترونه اومد ...

روز قبل از اینکه کاملیا بخواد بره یکمی از موهاشو چید و روی یه اسکناس با چسب چسبوند و از اون نقاشیای جالبش کنارش کشید .. وا سه ی داداشم هم همین طور .. اون زمان ما هنوز اینترنت نداشتیم و اصلا نمی دونستیم چیه .. قرار شد کاملیا به همون پسر عمم که عاشقش شده بود ایمیل بزنه و از حال ما باخبر بشه .. ما هم بهش نامه می دادیم .. بعدنا فهمیدم تو خیلی از ایمیل ها اصلا حرفی از من و داداشم زده نمی شده ..



                           

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 5:40 بعد از ظهر  توسط کامران  | 

شهرزاد

امشب و توی این هوای بارونی می خوام از یه دختر بنویسم که انگار توی همین فصل بود شروع آشناییمون .. چی می گم، آشنایی کدومه .. آشنایی اونه که هر دو طرف همو بشناسن نه شبیه من یه روز توی کلاسدرس عاشق یکی بشی و اسمشو بذاری آشنایی .. راستی این روزا همه فکر می کنن من چقدر ختمم .. همه فکر می کنن چقدر دوست دختر داشتم و دارم ..

بذار فکر کنن

امشب می خوام از دختری بگم که با دیدنش توی کلاس درس تاریخ اسلام شیفتش شدم .. همون دختری که یک ساعت و ده دقیقه توی کلاس زل زده بودم بهش .. همون دختری که اصلا منو یادش نیست .. همون دختری که وقتی استاد جکای بی مزش رو می گفت و من می ترکیدم از خنده، اصلا نمی خندید .. استاد بازم جک گفت و این بار منم نخندیدم


امشب می خوام از همون دختری بگم که هنوزم که هنوزه با فکرش اشک میاد توی چشمام .. همون دختری که هچ وقت، هیچ وقت هیچ وقت باهاش حرف نزدم و 6 سال بعد از اولین بار دیدنش توی 360 پیداش کردم و به عشقش نوشتم و نوشتم و نوشتم .. همون دختری که بیشترین شعرام رو واسه ی اون نوشتم .. همون دختری که فقط چند بار دیدنش توی دانشگاه سهم من بود .. بعد از اون انتقالی گرفت و از دانشگاه ما رفت .. بعد از شهر ما رفت، بعد هم از کشور ما ...


امشب می خوام از فرشته ی نازی بگم که فقط با همون چند بار دیدنش توی دانشگاه لرزیدم و ترسیدم .. اما دلم نمیومد از کنارش رد شم و ازش جدا بشم .. امشب می خوام از دختری بگم که بعد از 6 سال و زمانی که 3 ماه از ازدواجش می گذشت حرفای دلمو توی همون 360 شنید.. همون دختری که اصلا منو یادش نمیومد و نمی دونست کیم .. همون دختری که 1 سال از من بزرگتر بود ... امشب می خوام از دختری بگم که بت زندگی من بود ..


امشب می خوام از شهرزاد بگم ..


شعر زیر رو همون شبی گفتم که فهمیدم عشق من ازدواج کرده .. راستی انگار 1 سال از اون روز می گذره ..


دیدی آخرش دلم سوخت؟ دیدی آخرش شکستم؟
دیدی عشق من نفهمید، که چقدر عاشقش هستم؟


حالا چشمام پر از اشکه، حالا غصه هام زیاده

انگاری خدا به هیشکی، قد من غصه نداده


آی خدا دلم گرفته، آدما دلم گرفته

غصه هام خیلی زیاده، به خدا دلم گرفته


واسه من خیلی زیاده، دل من تابی نداره

خیلی شب گذشت و بازم، چشم من خوابی نداره


20 مهر 1387

کامران



+ نوشته شده در  یکشنبه 29 شهریور1388ساعت 9:57 بعد از ظهر  توسط کامران  | 

اندیشه 2

 


اون شب از اندیشه یه ایمیل داشتم که توش واسم از همه چیز گفته بود .. از اینکه دلش می خواست خودم با دستای خودم دفتری که به عشق اون می نوشتم رو بهش بدم نه با حضور واسطه .. ازم پرسیده بود آیا این انتظار زیادی بود؟؟  و بعد واسم توضیح داده بود که وقتی شیما گفته دفتر رو پاره کردم چقدر ناراحت شده و بی اختیار سرش رو گذاشته روی شونه ی دوستش و گریه کرده ..

واقعا از ترس و بچه بودن خودم بدم اومد .. با چه فرشته ی مهربونی رو به رو بودم و خبر نداشتم..

اما عجیب بود توی واقعیت هر بار می خواستم دفتر رو به عشقم بدم از ترس می لرزیدم و نمی تونستم جلو برم ..حتی یادمه یه بار که پشت سر گروهشون راه می رفتم اونا رفتن و نشستن روی صندلیا.. مطمئنم که همه می دونستن من قراره دفتر رو به اندیشه بدم .. فکر کنم اونا با فکر اینکه شاید من از اونا خجالت بکشم یکی یکی از اندیشه جدا شدن و رفتن .. فکر کنم نزدیک 20 دقیقه گذشته بود اما من بازم جرات نمی کردم دفتر رو بدم .. خیلی بچه بودم.. خیلی

 گروه اندیشه و دوستاش تقریبا یه گروه 9-8 نفری بود ... حالا که فکرش رو می کنم هر کدوم از دخترای این گروه دنیای قشنگ و خاص خودش رو داشت .. اسامی این گروه تا جایی که یادمه این جوری بود: اندیشه، شیما، الناز، نیلوفر، شهرزاد

همه ی صفحه های دفترم به صورت افقی پاره شده بودن اما مهم این بود که هنوز به دفتر وصل بودن و قابل خوندن بودن ..نوشتن من توی دفتر بازم ادامه پیدا کرد .. تا اینکه یه روز با هماهنگی شیما قرار شد دفتر رو خودم به اندیشه بدم . فکر کنم اون روز رو هیچ وقت تا آخر عمرم یادم نره .. خیلی ترسیده بودم اما باید هر طور شده دفتر رو می دادم. شب قبلش هم خواب دیده بودم که دفتر رو دادم . شیما و اندیشه یکمی دورتر از در دانشگاه وایساده بودن و با هم حرف می زدن .. شیما به من اس ام اس داد که کامران بیا منتظرتیم .. من از دور اونا رو دیدم .. آروم آروم و با ترس به اون 2 تا که اون زمان ترسناکترین موجودات دنیا واسه ی من شده بودن نزدیک تر و نزدیک تر شدم .. تا اینکه به اونا رسیدم .. اما انقدر ترسیده بودم که اونا رو رد کردم ... چند قدم جلوتر رفتم که متوجه شدم چقدر کارم زشت بود .. برگشتم .. برگشتم و به فرشته ی رویاهام نگاه کردم... زود دفتر رو دادم و گفتم این واسه ی شماست .. فکر کردم دیگه تمام میشه اما اندیشه حرف زد .. ازم پرسید کی باید بهتون برش گردونم .. خدای من، من از ترس مرده بودم و اون انگار تازه می خواست سوال بپرسه .. نمی دونم چطور تموم شد اما بالاخره دفتر رو بهش دادم .. عشق من بعد از اون سوار ماشینش شد و رفت ...

شمارم رو توی صفحه ی آخر دفتر خاطرات 3 ماهم نوشته بودم.. اندیشه زنگ نزد اما بالاخره از طریق اینترنت شمارش رو بهم داد و از اینجا بود که عشق بازیای تلفنی من شروع شد ... اندیشه خوب می فهمید چقدر دوستش دارم .. اما بعضی وقتا به من می گفت منو فراموش کن .. هیچ وقت این رو به صورت کامل نگفت .. یعنی هیچ وقت مستقیم بهم نمی گفت که منو نمی خواد .. یه جورایی من گیج شده بودم .. نه می گفت آره نه می گفت نه ... اولا فکر می کردم الکی می گه و می خواد من نازش رو بکشم ..

تا اینکه یه روز وقتی هنوز بیشتر از 2 هفته از عشق بازیای تلفنی من نمی گذشت  موبایلم رو با همه ی اس ام اس های اندیشه توی تاکسی جا گذاشتم و دیگه هیچ وقت هیچ وقت پیداش نکردم .. گم شدن موبایلم که کمتر از 3 هفته بود با زحمت خریده بودمش ضربه ی بدی بود ... تقریبا همون زمانا بود که اندیشه هم دیگه جواب تلفنای منو نمی داد ... شاید زمانایی می شد که ازم 200 تا میس کال داشت .. اون روزا یادم میاد 2 یا 3 ساعت مرتب بهش زنگ می زدم و گوشیش رو بر نمی داشت .. اذیت می شدم .. خیلی .. دلیلش رو نمی فهمیدم ... اگه گوشیش رو بر می داشت بهم می گفت سعی کن منو فراموش کنی .. وقتی می پرسیدم چرا می گفت چونکه من نمی خوام با تو دوست باشم .. تا اینکه یه روز پشت تلفن به من گفت تو زیادی عاشق منی .. من هنوز تو رو نمی شناسم .. بذار منم کم کم عاشقت بشم .. بهم گفت من می خوام شبیه دوست عادی باشی با من .. و اونجا بود که من با درموندگی اعتراف می کردم که نمی تونم ... اندیشه دختر خیلی پاکی بود .. یا حداقل اینجوری نشون می داد .. توی همه ی دوران عاشقیم ندیدم حتی با 1 پسر حرف بزنه .. (بعدها شاید کلا با 4-3 تا پسر دیدم که حرف بزنه) این توی دانشگاه ما یعنی یه چیز فوق العاده عجیب ...

وقتی دیدم عشق من صدای التماسامو نمی شنوه بدون اینکه بخوام شاعر شدم .. انگار اینجوری می خواستم احساس زیادی که نمی ذاشت پشت تلفن تخلیش کنم رو یه جوری بهش نشون بدم ... اون روزا روزای خیلی تلخی بود واسه ی من .. من شبیه یه معتاد شده بودم و اندیشه حکم مخدر من رو داشت .. اما نمی ذاشت به این مخدر دست پیدا کنم .. خیلی اذیت شدم .. خیلی

اولین شعر من توی همین دوران تلخ بود .. بعد از اون شعرای دیگه ای هم برای اندیشه گفتم ... شعر زیر همون اولین شعرمه .. حتی اندیشه نذاشت این شعر رو پشت تلفن واسش بخونم .. آخه عشق من مخالف سرسخت تلفن و شنیدن صدای من بود .. بعدنا شعرم رو توی چت واسش نوشتم...

 

ازت می خوام عشقم باشی

 بهم می گی دوستای عادی بهترن

ازت می خوام فکرم باشی

 بهم می گی فکرا از این مهم ترن

ازت می خوام یکم دلت برای من تنگ بشه

 بهم می گی دلم باید سنگتر از سنگ بشه

ازت می خوام پیشم باشی، حتی تو رویا، تو خیال

بهم می گی دل خوش نکن به آرزوهای محال

ازت می خوام واسه یه شب منم باشم تو خواب تو

بهم می گی خواب کدومه، از توی زندگیم برو

ازت می خوام که عاشقم باشی همش یه ذره

بهم می گی یه روزی، عاشقی از سر تو هم می پره

ازت می خوام تنهام نذاری هیچ وقت

بهم می گی با تو بودن شده سخت

ازت می خوام اجازه ی شنیدن صداتو، شنیدن گرمی خنده هاتو

بهم میگی محاله، نه نمیشه، می گیری از من اون دو تا  چشاتو

ازت می خوام رویای من تو باشی، اندیشه و خدای من تو باشی

بهم می گی حرفات چه خنده داره، بهتره یکمی منطقی باشی

ازت می خوام بمونی، بهم می گی دیوونه

می خوام تو پیشم باشی، بهم میگی جنونه

ازت می خوام که چشماتو بگیری، از چشم هیز پسرای مردم

آخه چشات زیادی نازنینن، شاید غریبه ها بازم بشن گم

ازت می خوام وقتی که پاییز میشه، چشماتو روی آدما ببندی

مبادا عاشق کسی بشی تو، مبادا بعد از اون دیگه نخندی*

ازت می خوام همیشه خنده باشه، توی چشای ناز مهربونت

آفتاب نره، ابری نشه نگاهت، مبادا که بباره آسمونت

ازت تمنا میکنم و می خوام، یه وقتی روزی، روزگاری

عاشق نشی عاشق اون که حتی، نمی دونه شبا واسش بیداری

عاشق اونی که تورو نمی خواد، پنجره ها رو روی تو می بنده

وقتی که تو غرق نیاز اونی، اون بی خبر داره یه جا می خنده

 

 

* پاییز بود زمانی که من عاشق عشقم شدم

 

نیمه ی دوم دی ۱۳۸۶

کامران

 

 

               

+ نوشته شده در  شنبه 28 شهریور1388ساعت 3:20 قبل از ظهر  توسط کامران  | 

اندیشه 1

فاطمه داشت بر می گشت کرج.. شبی که اتوبوسش حرکت می کرد به صورت بی خبر توی ترمینال واسش یه دسته گل بردم. چمدون سنگینش رو از دستش گرفتم و تا کنار اتوبوس بدرقش کردم. با راه افتادن اتوبوس با گوشیم زنگ زدم بهش و شبیه بچه ها شروع کردم به گریه کردن ..

 فاطمه خیلی ساده از زندگی من رفت.. یه روز که بهش زنگ زدم یه خانم گفت این شماره واگذار شده .. قبلا بهم گفته بود شاید شمارم رو عوض کنم... اما باورم نمی شد به این سرعت.. با رفتن فاطمه دوباره تنها شدم ..

من همیشه تنها بودم اما بدترین حس اینه که اول گرما رو احساس کنی و بعد یه دفه یخ کنی.. با رفتن فاطمه انگار منم همین احساس رو پیدا کردم ... شاید هنوز ۲ هفته از رفتن فاطمه نگذشته بود که یه روز جلوی در دانشگاه یه موجود عجیب غریب و ناز و با مزه رو دیدم که با دوستاش کنار یه ماشین وایساده بود و داشت یه ژاکت فوق العاده خوش رنگ رو می پوشید .. رنگ ژاکتش یه جور صورتی پر رنگ (شبیه یکی از رنگای فونت یاهو که صورتی پر رنگه) بود .. من واقعا عاشق رنگ ژاکتش شدم.. قبل از اینکه جذب خود این موجود عجیب غریب بشم جذب ژاکتش شدم. غافل از اینکه همین ژاکت قراره چه بلاهایی سر من بیاره ..

اون روزا توی دفترم از ژاکت اندیشه می نوشتم .. .. واسه ی ۳ ماه مشق هر شب من همین بود .. نوشتن از اندیشه و ژاکت خوش رنگش .. این بار برعکس رابطم با فاطمه که سعی می کردم هیچ کس بویی نبره، یه جورایی الکی الکی خودم رو چسبوندم به این موجود عجیب غریب و اون ژاکت خوشگل.. به دوستام که می رسیدم می گفتم من عاشق این دختره شدم.. شاید واقعا اون روزا هنوز هیچ اتفاق خاصی نیفتاده بود . واقعا نمی دونم چرا این جوری می کردم. شاید با فاطمه مزه ی عشق رو چشیده بودم و نمی خواستم دیگه احساس جدایی و دوری از عشق داشته باشم.. حالا که فاطمه نذاشته بود باید دنیا می فهمید که من عاشقم .. باید دنیا می فهمید که دیگه نمی خوام تنها باشم.. بعد از یه مدت تقریبا همه ی دانشگاه فهمید که من عاشق اندیشه شدم .. انگار این بار یه جور دیگه بچه شده بودم ..

خوب یادمه زمانی رو که کلاس زبان می رفتم . همیشه توی راه کلاس به خودم می گفتم " ببخشید، میشه بپرسم ژاکتتون رو از کجا خریدین؟؟ خیلی خوش رنگه .. دوست داشتم واسه ی خواهرم بخرم" مسخره بود .. من هیچ وقت هیچ خواهری نداشتم.. فقط اینجوری می خواستم به این موجود ناز نزدیکتر بشم... با پرسیدن این سوال می خواستم به خودم ثابت کنم که ترسو و خجالتی نیستم.. انقدر این سوال رو پیش خودم تکرار کردم که حتی شبا خوابش رو می دیدم .. اما تکرارهای بیش از حد من اثر برعکس داشت.. همین تکرارای زیاد باعث شد تا کم کم اندیشه تبدیل به یه بت گنده بشه توی ذهن من.. اون روزا هر جایی اندیشه می رفت بی اختیار دنبالش می رفتم .. شبیه یه آدم کوکی که نمی تونست خودش رو کنترل کنه..حتی تا پشت در کلاساش می رفتم. بعضی وقتا سعی می کردم از پنجره ی کلاس عشقم رو بین ۵۰-۴۰ تا دختر دیگه تشخیص بدم ..

 پگاه یکی از دخترای کلاسمون بود که من در مورد احساسم نسبت به اندیشه بهش گفته بودم. دختر مهربونی بود و یه جورایی هوای منو داشت .. پگاه به محض دیدن اندیشه به من گفت که قیافه ی این دختره خیلی واسم آشناست. بعدنا فهمیدم که اونا قبلا توی یه دبیرستان بودن.. یه روز پگاه بدون اینکه به من بگه از احساس من به اندیشه گفته بود و تقریبا جوری این مساله رو عنوان کرده بود که همه ی دوستای اندیشه هم متوجه ی ماجرا شده بودن.. از طریق پگاه فهمیدم که اندیشه توی ۳۶۰ عضوه.. اینجوری می تونستم شبیه فاطمه رازم رو به اندیشه هم بگم. خیلی طول کشید تا اندیشه رو توی اینترنت پیدا کردم ... بهش ایمیل دادم و همه چیز رو گفتم ..

زمان گذشت.. دیگه فقط می خواستم دفتر خاطراتم رو به اندیشه بدم.. اون روزا همیشه با یه دفتر سبز پشت سر اندیشه راه می رفتم بدون اینکه بتونم کاری بکنم .. تقریبا دیگه خودش از همه چیز با خبر بود .. تا اینکه یه روز دفترم رو به شیما دوست صمیمی اندیشه که از طریق ۳۶۰ باهاش آشنا شده بودم دادم و ازش خواستم تا دفتر رو به اندیشه بده .. شیما دفتر رو برد و من منتظر موندم.. شیما برگشت و گفت: اندیشه دفتر رو نگرفت.. می گه فکر نکنم خوندن خاطرات یه آدم غریبه جالب باشه .. من خشکم زده بود .. شیما ازم خواست خودم دفتر رو به اندیشه بدم .. باورم نمی شد .. چطور تونسته بود دفتر رو برگردونه ... وقتی اینو فهمیدم دفترم رو از شیما گرفتم و جلوی شیما همه ی برگه هاش رو جر دادم .. شیما مات زل زده بود به من و می گفت کامران این کارو نکن .. گفتم برو به دوستت بگو دیگه باهاش کاری ندارم ...

با چشمای اشکی تاکسی گرفتم و برگشتم خونه .. این بار هم موبایلم رو خاموش کردم... وقتی موبایلم رو روشن کردم از شیما یه اس ام اس داشتم: کامران چرا گوشیتو جواب نمیدی؟؟ اندیشه توی حیاط حالش بد شده ..



 

             

+ نوشته شده در  جمعه 27 شهریور1388ساعت 3:51 قبل از ظهر  توسط کامران  | 

فاطمه 2

اول مهر شد ..فقط پروژه ی پایانی فاطمه مونده بود و برای همین اجباری در اومدنش به دانشگاه نبود ... با اضافه شدن چند رشته ی جدید، دانشگاه حسابی شلوغ شده بود ... من توی دانشگاه به فاطمه زنگ می زدم و از شلوغی دانشگاه می گفتم .. می گفتم اینجا پر از دختر شده اما همشون واسه ی من بی معنین .. می گفتم چقدر جاش توی دانشگاه خالیه ... خلاصه با زنگ زدنای من فاطمه تصمیم گرفت از کرج بیاد دانشگاه .. من اما اصرار میکردم که نیاد چون می دونستم با دیدنمون خیلی چیزا دیگه شبیه قبل نمی مونه .. فکرکنم 4 مهر بود که فاطمه اومد .. قبل از اینکه توی دانشگاه همدیگه رو ببینیم عکساش رو با پیک واسم فرستاد ..

خدای من ... عکساش محشر بودن .. عشق من خیلی ناز بود .. دقیقا همونی که همیشه دنبالش می گشتم .. فاطمه واسم یه کاغذ هم گذاشته بود که روش قولی که بهم داده بود رو با دست خط نوشته بود .. این قول که هیچ وقت هیچ وقت تنهام نذاره و ازم جدا نشه و زیرش رو هم امضا کرده بود .. یه دستمال با بوی عطرش هم بود که منو حسابی دیوونه می کرد.. خلاصه که اون روزا بهترین روزای عمرم بود.

آخرش روز موعود و زمانی که قرار بود همدیگه رو توی دانشگاه ببینیم رسید .. مشخصاتم رو به فاطمه داده بودم.. توی حیاط دانشگاه داشتم راه می رفتم که موبایلم زنگ خورد .. با دیدن اسم فاطمه از ترس لرزیدم .. خوب می دونستم که فاطمه یه جایی همین اطرافه و منو دیده .. جوابش رو ندادم و رد تماس زدم .. اما همش زنگ می زد.. من خجالتی بودم، من خیلی خیلی خجالتی بودم.. یه لحظه که از پله ها داشتم بالا می رفتم تا یه جورایی از فاطمه فرار کنم از گوشه ی چشمم فاطمه رو پشت سرم دیدم .. برگشتم و نگاش کردم. فاطمه با یه لبخند از پله های اون طرف به سمت دکه ی اغذیه فروشی پایین رفت..

عجب روزایی بود .. با فاطمه قرار گذاشتم تا یه جایی بیرون از دانشگاه دفتری که 2 ماه دست نوشته های من راجع به فاطمه بود رو بهش بدم... اما قرار شد هیچ کسی حرفی نزنه... حالا که فکر می کنم چقدر بچه و خجالتی بودم .. اما شاید اگه هر کس دیگه هم با عشقش، با اونی که همیشه ی عمر دوستش داشته روبرو میشد شبیه من رفتار می کرد .. قرار ساعت 8 شب بود .. جلوی یه پاساژ .. فاطمه با دوستش آذین اومده بود .. ولی بنا به خواست من آذین توی پاساژ بود تا من دفتر رو به فاطمه بدم ..

عشق من شبیه همیشه خوش تیپ و شیک پوش بود ...  با کلی ترس جلو رفتم و سلام کردم .. فاطمه سلام کرد و و دستش رو به علامت دست دادن آورد جلو .. من ترسوی خجالتی بهش دست دادم و دفترم رو بهش دادم .. طبق قرار قبلی با هم هیچ حرفی نزدیم ... حالا که فکر می کنم انگار اون روز خود فاطمه هم یه جورایی دستپاچه شده بود ..

عشق بازی من توی دانشگاه ادامه پیدا کرد.. هنوز زمانی که فاطمه روی صندلیای حیاط کنارم نشست، زمانی که دفتر یادداشتش که فقط 4-3 برگش سیاه شده بود رو بهم داد و زمانی که بهم کتاب جبران خلیل جبران رو داد و قیمتش رو از روش کند خوب یادمه ... راستی چقدر حس قشنگیه وقتی کسی که دوستش داری دوستت داشته باشه .. اون روزا همه ی دنیا واسه ی من بود .. با ورود فاطمه به زندگیم بود که برای بار اول عینک 240 هزار تومنی خریدم .. آخه من نباید از فاطمه کمتر می بودم .. چقدر اون روزا شجاع شده بودم .. چقدر مردم دنیا بی اهمیت شده بودن .. چقدر دنیا خوشگل شده بود ..

فاطمه یه روز ازم خواست که باهاش برم کافی شاپ ...من صبح اون روز  آخرین متنم رو بهش داده بودم ... متن من راجع به یه مهدکودک بود و بازی قایم موشک و یه پسر کوچیک به اسم  کامران و  یه دختر کوچیک به اسم فاطمه...

 کافی شاپ دنج و کوچیکی بود که فقط 2 تا میز داشت .. وقتی رسیدم اونجا فاطمه توی دود گم شده بود ... سلام کردم و نشستم .. عشق من سیگار به دست نشسته بود .. قبل از این توی تلفن بهم گفته بود ..ازش پرسیدم متن من رو خونده یا نه؟ خندید و گفت چه مسخره بود .. متنم رو ازش گرفتم و گفتم اگه مسخره بود نیازی نیست داشته باشیش ..

من پسر بودم ..نباید کم می آوردم..از طرفی برای اینکه نشون بدم یه پسر بزرگم، واسه ی اینکه قیافه ی بچه تر از سنم فاطمه رو ازم دور نکنه باید رفتاری شبیه پسرای بزرگ انجام می دادم .. از فاطمه خواستم یه سیگار هم به من بده و فاطمه داد .. داشتم خفه می شدم اما سعی می کردم کلی با ژست سیگار بکشم.. دود سیگار می رفت توی چشمم و اذیتم می کرد.. فاطمه انگار خندش گرفته بود .. من انگار خیلی بزرگ شده بودم ..

اون شب فاطمه به من گفت که تو هنوز به طور مشخص به من پیشنهادی ندادی .. راست می گفت آخه همیشه بهش می گفتم ما به هم نمیایم ... اما اون شب فهمیده بودم دنیا به این سختیا که فکرمیکنیم هم نیست .. اون شب فهمیده بودم فقط کافیه اراده کنی و چیزی رو بخوای خیلی راحت می تونی بهش برسی ..بهش گفتم من که غیر مستقیم خواستم رو بهت گفتم ... اما اون می خواست به طور مشخص پیشنهادم رو مطرح کنم ... اولش طفره رفتم ولی بعد بهش نگاه کردم و آروم پرسیدم: " دوست دختر من میشی؟؟ " فاطمه خوب بهم نگاه کرد .. جند ثانیه چیزی نگفت.. خاکستر سیگارش رو توی جا سیگاری ریخت و گفت ......

" ما به هم نمیایم "...

چقدر من یه دفه ای خالی شدم ... چقدر یه دفه توی دلم یخ شد .. گوشام انگار داغ شدن .. دنیا چه یه دفه ای بی معنی شد .. اشک توی چشمام حلقه زد .. فاطمه گفت" تو از من خیلی بچه تری " ...

من که سیگار هم کشیده بودم .. پس چرا اینو می گفت.. شاید بد کشیده بودم ...از تریا اومدیم بیرون.. دیگه به فاطمه هیچی نمی گفتم.. فاطمه گفت دستام یخ کرده .. آروم دستش رو روی دستام گذاشت .. اولین باری بود که قدر دست یه غریبه رو فهمیدم .. اما دستای اون مال من نبود ..  من هیچی نمی گفتم ... از فاطمه جدا شدم .. توی چشمام پر از اشک بود .. گوشی موبایل رو خاموش کردم تا بهم زنگ نزنه ... رفتم توی یه رستوران ... یه پیتزا واسه ی خودم سفارش دادم .. متنم رو  پاره ی پاره کردم و با گریه، شام بدترین شب عمرم روخوردم ...

 

 

                   


+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 شهریور1388ساعت 2:52 قبل از ظهر  توسط کامران  | 

فاطمه 1

فاطمه یه دختر قد بلند خیلی خوش تیپ بود توی دانشگاه ما..

سال اولی که رفتم دانشگاه خیلی کمرو بودم و سعی می کردم اصلا تو حیاط و اینا آفتابی نشم... آخه قیافم از همشون بچه تر بود و همین اعتماد به نفس پایینمو پایین تر هم می آورد.. یه روز بعد از ظهر که توی سرویس بودم فاطمه رو واسه دفعه ی اول دیدم...

صندلیای سرویس دانشگاه جوری بود که ۲ تا از صندلیا رو به پشت اتوبوس بودن.. ۳ تا صندلی تکی هم سمت چپ سرویس بود که من معمولا روی دومیش مینشستم. اون روز فاطمه و دوستش روی همون صندلیای ۲ نفره نشسته بودن. در واقع رو به روی سمت راست من بودن وصورتشون رو به من بود .. من اون روزا خیلی خجالتی بودم.. راستش خیلی خیلی خجالتی بودم. سرم شبیه این بچه مثبتا به زمین بود و پایین رو نگاه می کردم. یه دفه متوجه ی نگاه های فاطمه شدم. فقط خودم می دونم که اون روزا فاطمه واسه من چه معنایی داشت. دقیقا شبیه همون بتی که از بچگی نسبت به دختر توی ذهنم ساخته بودم.. فکرشو کن صورت و قیافه ای که تو دوست داری زل زده باشه بهت... با اینکه سرم پایین بود ولی نگاه های فاطمه رو روی خودم خوب میتونستم احساس کنم. فاطمه  همین طور که به من نگاه می کرد یه چیزایی هم به دوستش می گفت..

این لحظه ی اول دیدن فاطمه بود .. من عاشق قیافه ی فاطمه بودم اما در عین حال می دونستم هیچ ربطی به همدیگه نمی تونستیم داشته باشیم. چون اون احتمالا خیلی از من بزرگتر بود حتی قدش هم بلندتر از من بود... اینجوری بود که من بی خیالش شده بودم و خیلی هم زیاد نمی دیدمش کلا ..

سال چهارم دانشگاه شد. نزدیک ۴ سال هیچ اتفاق خاصی نیفتاد فقط شاید ۳-۲ بار دیگه توی این مدت فاطمه رو دیدم.. اما سال چهارم با شروع ترم جدید و دیدن فاطمه با اون شالگردن سبزش دیگه انگار یه اتفاقایی توی دل من افتاد.. من عادتم این جوریه که وقتی از دختر خیلی دیگه خوشم میاد میام توی دفترم ازش می نویسم.. واسه ی فاطمه هم همین جوری بود.. خوب یادمه اون روزا آرزو می کردم کاش فاطمه پیشم بود .. چیزی که جالبه اینه که هیچ وقت فاطمه رو توی تصورم به عنوان دوست دخترم تصور نمی کردم. اونو به عنوان یه خواهر بزرگتر که همیشه حسرت داشتنش رو داشتم توی رویاهام در نظر می گرفتم... توی ذهنم فاطمه یه دختر فوق العاده ناز و خوش تیپ و در عین حال خیلی منظم بود. من حتی توی دست خطم سعی می کردم شبیه دست خظ فاطمه که توی ذهنم واسه خودم ساخته بودم بنویسم.

رفتم دنبال کسب اطلاعات راجع به فاطمه. باید می فهمیدم کیه، رشتش چیه و اسمش چیه... راستش وقتی از بچه ها فهمیدم اسم این دختر ناز و خیلی شیک پوش فاطمست یه کوچولو جا خوردم. آخه فکر می کردم اسم فاطمه بیشتر واسه دخترای مومن و اینا باشه.فهمیدم رشته ی فاطمه شهرسازی هست و به گفته ی بچه ها وضع مالیشون هم فوق العاده توپه.

به هر زحمتی بود پروفایل فاطمه رو از توی ۳۶۰ پیدا کردم. عکس یه دختر بچه بود و من نمی تونستم بفهمم همین دختر بچه آیا همون عشق منه یا نه .. واسش یه ایمیل زدم و از راز دلم گفتم. گفتم که خیلی وقته دوستش دارم. گفتم هیچ ربطی به هم نداریم و اصلا به هم نمیایم ... اما هیچ جوابی از فاطمه نگرفتم..

اوایل مرداد بود که یه روز یه ایمیل از طرف فاطمه توی میل باکسم دیدم... فقط خدا می دونه چقدر خوشحال شده بودم... فاطمه من رو توی مسنجر هم اد کرده بود .. خدایا یعنی می شد؟؟ یعنی کسی که من عاشقش بود بالاخره توی مسنجر من اومده بود؟؟

یه شب آخرای شب بود که فاطمه آنلاین شد.. همیشه این جور وقتا کلی می ترسم. ترس از اینکه نکنه عشقمو از دست بدم یا حرکت اشتباهی بکنم. دوباره همه چیز رو گفتم. گفتم من شما رو خیلی دوست دارم ولی می دونم هیچ ربطی به هم نداریم. فقط می خواستم بگم این همه وقت یه پسری بوده که واسه شما توی دفترش می نوشته و از این حرفا... فاطمه حرفامو گوش کرد و آخرش ازم خواست بهش زنگ بزنم ... شماره ی خودش رو هم به من داد .. من بازم بهش گفتم آخه ما اصلا به هم نمیایم... اما اون می خواست با هم حرف بزنیم...

وقتی به فاطمه زنگ زدم اون هیچی نگفت حتی الو، منم همین طور. شاید ۲۰ دقیقه گوشی دستمون بود و هیشکی چیزی نمی گفت تا اینکه آخرش من سکوت رو شکستم و گفتم سلام .. اما دیگه فاطمه چیزی نمی گفت ... (بعدنا فهمیدم خوابش برده بوده) دوباره زنگ زدم و این بار با هم حرف زدیم ...

تماسای تلفنی من با فاطمه به جایی رسید که تقریبا ۲ ماه آخر تابستون ۸۶ هر روز ما با هم حرف می زدیم. فهمیده بودم فاطمه ۲ ماه از من بزرگتره و بچه ی کرج هست. همون طور که فهمیده بودم وضع مالیشون خیلی خوب بود و البته خونوادش هم خیلی مومن.. اما خودش فوق العاده خوش تیپ و مد روز بود .. شاید اگه بگم خوش تیپ ترین دختر دانشگاه بود دروغ نگفته باشم.. اون سال تابستون فاطمه واسه کارشناسی ارشد کلاسای کنکور توی تهران می رفت و هر شب توی مسیر اتوبان کرج-تهران بهش زنگ می زدم و واسش آهنگ میذاشتم... عجب روزایی بود ... فاطمه عکس من رو توی اینترنت دید و همون اول ازم پرسید فامیل تو توسلی هست؟؟ اما من که این فامیلم نبود گفتم نه...اون گفت آخه یه پسره بود فامیلش توسلی بود ولی با هیچ کس حرف نمی زد و سرش به کار خودش بود همیشه... همیشه هم صندلی دوم اتوبوس مینشست و mp3 گوش می کرد .. عجیب بود تقریبا همه ی مشخصات به جز فامیل و اسم دوست توسلی در مورد من صدق می کرد.. فاطمه گفت آخه من و دوستم آذین از این پسره توسلی یه جورایی خوشمون میومد ... اما پسره خیلی بچه بود، از منم فکر کنم خیلی کوتاهتر بود ...من گفتم ببین فاطمه شاید خودم باشما.. فاطمه گفت نه بابا اون لهجه ی خیلی ناجوری هم داشت .. تو که لهجه نداری .. فاطمه راست می گفت تا حالا هیچ کس به من نگفته بود که لهجه دارم چه برسه به این که لهجه ی خیلی ناجوری هم داشته باشم .. 

به فاطمه گفته بودم من خیلی بد تیپم.. می خواستم تصویر بدی از من داشته باشه تا شاید موقع دیدن یکمی راحت تر قبولم کنه... فاطمه گفت کامران تحت هیچ شرایطی ازت جدا نمی شم، هیچ وقت فکر نمی کردم پسری باشه که انقدر دوستم داشته باشه.. فقط در یه صورت شاید ازت جدا بشم ... اگه قیافت دیگه خیلی خیلی از من بچه تر باشه .. چون اون طوری مردم مسخرمون می کنن..

 

                                     عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- BAHAR-20.COM ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 شهریور1388ساعت 2:50 قبل از ظهر  توسط کامران  | 

شقایق

من۱۳ سالم بود ...یا شایدم ۱۴. من توی این دنیا به این گندگی ۳ تا پسر عمه دارم، ۲ تاشون که داداش بودن تو یه روز ازدواج کردن .. فکرشو بکن  خلاصه یه عروسی باحالی بود که نگو .. ۲ تا داماد بود، ۲ تا عروس.. در رابطه با ازدواج فامیلمون باید بگم که یکی از پسر عموهای من با یه دختر چینی ازدواج کرد یکی از دختر عموهام هم با یه هندی ... انقده دلم می خواد زن منم اسپانیایی باشه که نگو ..وای  دیگه فکرشو نکن... دیوونه میشی بعد مثلا اسم زنم میشه مومبا ... بعد تو کارت عروسیمون می نویسن کامران و مومبا  این ۲ غنچه ی نوشکفته .. 

حالا فعلا بی خیال این حرفا.. اومدم اینجا تا از یه دختر ناز بنویسم.. دختری که بعد از کلی محاسبه فهمیدم ۸ سال از من بزرگتره. اسم این دختر ناز شقایق بود و محل دیدنش همون عروسی ۲ تا پسر عمه هام بود.. یعنی اگه اون شب تو اون عروسی به اون گندگی یه دختر ناز پیدا میشدا، همین شقایق بود...  شقایق و خونوادش از تهران اومده بودن. با اینکه من از شقایق کلی کوچیکتر بودم اما نمی دونم چی شد که به محض دیدنش ازش خوشم اومد. خلاصه که اون شب هر جا می رفتم و هر کاری می کردم یه چشمم هم به شقایق بود و اینکه ببینم اون چی کار می کنه.

آقا، من تو بچگیم یکمی زیادی غیرتی بودم تو اون عروسی پسر زیاد نبود و اگه هم بود پسرایی نبودن که تیپشون به شقایق بخوره.. همین باعث شده بود من کلی احساس آسودگی کنم (نیست خودم خیلی خوش تیپ بودم) از اونجایی که عروسی توی خونه ی عمم اینا برگزار می شد باز کردن در آب میوه های سن ایچ (همون لیتری گنده ها)  رو به عهده ی من بدبخت گذاشته بودن .. البته وظایف دیگه ای هم به عهده ی من بود که حالا دیگه اینجا لزومی نداره بگم  

خلاصه من اون شب همش یه چشمم به سن ایچ بود یه چشمم به شقایق. یه بار که رفتم سراغ سن ایچ، همین که برگشتم سراغ شقایق دیدم یا حضرت عباس ۲ تا پسر سوپر فشن یکیشون نشسته این طرف شقایق، یکیشون نشسته اون طرف شقایق .. آقا منو بگو .. کلا بی خیال سن ایچ شدم و رفتم بین مهمونا تا ببینم این ۲ تا مزاحم دیگه از کجا سبز شدن. همین که رفتم یه دفه ارکستر همچین آهنگ قر داری زد که نگو .. یه دفه دیدم همه جمعیت شبیه فنر پریدن بالا و شروع کردن به قر دادن... منم همین طور با عصبانیت از روی درد ناچاری و همرنگ شدن با جماعت  قر میدادم و دنبال شقایق می گشتم بین جمعیت مشعوف..

یه دفه دیدم یا حضرت عباس شقایق داره با اون ۲ تا پسرا می رقصه .. آقا انقده تو دلم به این ۲ تا پسرا فحش دادم، دادم، دادم که نگو ..  پیش خودم می گفتم ای نامردا .. آخرش مخشو زدین؟؟ چشم نداشتین ببینین یه دختر خوشگل هم تو عروسی تنها بمونه؟؟

آقا حالا این ۲ تا پسرا هم نمی دونم کلاس رقص رفته بودن، مربی رقص بودن، چی چی بودن که هر تکنیکی بگی از هلیکوپتری گرفته تا زیگ زاگ و بندری اون وسط ریختنdance3.gif.. من که کلا کنار کشیده بودم. یکمی هنر نمایی اونا رو نگاه کردم و بعد دوباره قدر سن ایچ رو فهمیدم. خیلی اندوهگین شدم، خیلی

زمان شام رسید. یه خانمه که اونم از تهران اومده بود وقتی داشت غذا بر میداشت چشمش به من افتاد. گفت ا این پسر کیه و اینا.. بعد که فهمید مامان بابام کین .. کلی تعریف کرد و گفت ماشالا ماشالا .. منم تعجب کرده بودم چقد این خانمه به من و خونوادم ارادت داره. از اونجایی که خونه حیاط هم داشت یه سری از مهمونا شامشون رو توی حیاط خوردن.. این خانمه هم با شوهرش نشست روی پله های حیاط.. منم که به خاطر قضیه شقایق حسابی اندوهگین بودم نشستم یه گوشه یکمی اون طرف تر از اونا..

همش به خودم می گفتم عجب دختر نازی بود .. خدایا آخه این ۲ تا پسرا دیگه کی بودن اون وسط.. آقا اینا رو داشتم به خودم می گفتم که یه دفه دیدم یا حضرت عباس .. یه سوسکه کنار پامه..  به سرعت جا به جا شدم... همین طور زل زده بودم به سوسکه ببینم چی می شه که یه دفه دیدم یا حضرت عباس.. رفت طرف پله ها .. سوسکه رفت دقیقا بغل پای همون خانمه .. ببین یعنی حرکت بعدی دقیقا از کفشش کشیده بود بالا .. منم که دیدم اون خانمه خیلی به من ارادت داشت گفتم باید وظیفه ی قدر شناسی رو به جا بیارم. به سرعت بلند شدم و رفتم طرفش... همین طور که ظرف غذا دستم بود خیلی مودبانه گفتم یه سوسک کنار پاتونه که آقا یه دفه ..... این خانمه جیغ نزنه اون وسط چنان جیغی زد که همه به ما نگاه کردن.. شوهر خانمه زود سوسکو کشت و من بدبختو با این خانمه تنها گذاشت خانمه که دیده بود همه دارن نگاه می کنن یه دفه با عصبانیت داد زد این بچه کیه؟؟ اینجا چی کار می کنه... منم تو دلم گفتم ای خدا بگم چی کارت کنه... با سوسکه بودما نه با خانومه

آقا شامم رو گذاشتم یه گوشه و دیدم شقایق کنار همون پسرا غذاشم خورد... جدا ناز بود و منم جدا دوستش داشتم یادم میاد ما زودتر از شقایق اینا از عروسی اومدیم و زمانی که میومدیم شقایق بازم داشت با اون پسرا می رقصید ...

امروز دختر پسر عمم (یکی از دامادها)۱۱ سالشه .. فکر کنم نزدیک ۱۲ سال از اون روز می گذره. این روزا شقایق انگلیس زندگی می کنه. من اسم شقایق رو توی فیس بوک پیدا کردم و بهش از راز اون شبم گفتم..  راستی حالا دیگه می دونم اون ۲ تا پسر سوپر فشن ....... داداشای شقایق بودن ..

 عمر خیلی زود می گذره... خیلی ...

 

     

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 شهریور1388ساعت 1:28 قبل از ظهر  توسط کامران  | 

شیرین، عشق 7 ساله ی من

من واقعا بچه باز نیستم اما خاطره ای که می خوام امشب تعریف کنم راجع به عشقم هست به یه دختر ۷ ساله. منظورم عشق عرفانی و اینا نیستا. منظورم دقیقا عشق به جنس مخالف از نوع خفنشه. 

میونه ی من با بچه ها کلا خیلی خوبه و بیشتر بچه ها ازم خیلی خوششون میاد. (یه چیزی خفن تر از عمو پورنگ) البته مواردی هم دیده شده که بعضی از بچه ها ازم بدشون اومده. مثلا چند وقت پیشا رفته بودم تو زیراکسی دیدم یه بچه کوچولو بغل مامانشه. من پشت سر اونا بودم و بچهه سرش به عقب بود و داشت منو نگاه می کرد. آقا انقده ناز بود که نگو.

منم واسه اینکه این بچهه بخنده هر حرکت جلفی بگی انجام دادم. انواع و اقسام شکلکای مختلف.( مامانش نمی دیدا) اما بچه که نمی خندید که منم گفتم نمی خندی؟؟ الان کاری می کنم بخندی... یه جاش چشامو واسش لوچ کردم . مطمئن بودم اینجوری دیگه می خنده که یه دفه بچه همچین ونگی زد که نگوووو . من بلافاصله چشام فرم طبیعیه خودشو بدست آورد. مامان بچه که از گریه ی ناگهانی بچه تعجب کرده بود بلافاصله به من نگاه کرد. منم انگار نه انگار مامانه که سرشو برگردوند و بچه رو ساکت کرد انقده از بچهه حرصم گرفته بود که بهش زبون درازی کردم. که دوباره بچه ونگش رفت تو هوا (بلندتر از قبل). یادمه بعدش کلی راه رفتم تا به زیراکسی بعدی رسیدم البته من مطمئنم بچه خودش مشکل داشت.

 و اما خاطره ی عشق من به شیرین، دختر ۷ ساله:

۵ سال پیش تولد دختر عموم سارا بود. سارا از من ۱۳ سال کوچیکتره. اما خوب رابطمون خیلی خوبه با هم. بعد تو تولد ۷ سالگیش که تو یه تریا برگزار شد تنها مهمون بزرگ سالی که به جز مامانش و خالش بود من بودم. منم یه جامدادی ۵۰۰ تومنی گرفتم ۲۰۰ تومنم کاغذ کادوش کردم رفتم تولد آقا ما رفتیم تو این تریا... یه دفه دیدم یا حضرت عباس ۲۵ تا دختر دور یه میز گنده نشستن. حالا فکر کن من ۲۵ تا دختر یه جا ندیده بودم تا اون روز. چنان هولی کردم که نگو. اما یه چیزی از درونم می گفت نترس بابا، اینا همه بچن.. بعدشم فرقی با خودت  ندارن که. فقط اینا دخترن(هر وقت میترسم همینو می گم)

 همین که سارا منو دید داد زد کامران....  بعدشم یه دفه دیدم همه دارن منو صدا میزنن. من شروع کردم اسم تک تک رو پرسیدن. همین که اسمشونو می پرسیدم آیندشونو هم تجسم می کردم. بعضیا خوشبخت بودن بعضیا هم از همین بچگی معلوم بود آینده ی چندان درخشانی ندارن  اولش شیرین هیچ فرقی با بقیه ی دخترا نداشت. یه دختر ناز بود شبیه نخودچی که جثش از بقیه یه کمی کوچیکتر بود. فرق شیرین با بقیه از اونجایی شروع شد که همه رفتن با هم بازی کردن و من نشستم روی یه صندلی. شیرین اومد روی یه صندلی کنار من نشست. ازش پرسیدم پس چرا تو نمیری با بچه ها بازی کنی؟ شیرین جواب داد آخه من تورو دوست دارم  آقا چشام ۴ تا شد یه دفه ای. گفتم منم تو رو دوست دارم اما برو با بقیه بازی کن. اما شیرین نمی رفت. بعد راجع به من پرسید. راجع به اینکه کی هستم، چند سالمه و ....

بهم گفت واسه تولد منم میای؟؟  نمی دونم حرفامو باور می کنین یا نه اما شیرین ۷ ساله آدرس خونه ی ما رو هم پرسید شیرین توی مهمونی ازم حمایت می کرد. مثلا اگه همه شیرینی داشتن می دوید میرفت واسه منم شیرینی می آورد. خوب یادمه اون شب من و شیرین همش با هم حرف زدیم. بعضی از بچه ها یه دفه هجوم می آوردن رو کله ی من. شیرین دعواشون می کرد و به من می گفت آخی چیزی که جالب بود این بود که شیرین با من رفتاری شبیه بچه ها می کرد. یعنی جوری رفتار می کرد انگار که مثلا من بچه ی اونم و اون می خواد ازم حمایت کنه. منم که مونده بودم این دختر دیگه کیه و چرا انقد دوسم داره همین جوری بهش نگاه می کردم و البته عشق خودم رو مخفی می کردم.

آخر مهمونی که شد مامانای بچه ها میومدن دنبال بچه هاشون. تا اینکه ... مامان شیرین هم اومد  جدی دلم نمی خواست بره. (واسه اینکه بفهمین چی میگم اگه دخترین فکر کنین لحظه ای رو که یه پسر ۲۸ ساله خوشتیپ که باهاتون آشنا شده داره میره، اگه هم پسر هستین نمی خواد به چیزی فکر کنین.. همین الان از وبلاگ بزنین بیرون )

نمی دونم اسمشو چی میذارین.. کمبود محبت یا هر چیز دیگه اما دلم می خواد اینجا با صدای بلند اعتراف کنم تا اون روز (و حتی امروز) هیشکی از جنس مخالف انقدر ساده و بی آلایش دوست داشتنش رو بهم نشون نداده بود. وقتی مامان شیرین اومد دنبالش شیرین بهم نگاه کرد. تابلو بود دلش نمی خواد بره. شیرین بهم نگاه کرد و آخرین و بزرگترین کاری که واسه بیان عشق کودکیش می تونست رو انجام داد ..... شیرین جلوی مامانش منو بوسید!!!!!!!  (میگما یکی از عجیب ترین احساسای دنیا اینه که یه دفه بی مقدمه تحت هجوم بوس یکی قرار بگیری. مخصوصا اگه جلو جمع باشی..چند وقت پیشا هم رفته بودم اینترنت پرسرعتم رو شارژ کنم، داشتم خیلی جدی با آقاهه حرف می زدم، یه دفه پسر آقاهه اومد چنان بوسی کرد منو که نگو  حالا من اصلا نمیشناختمشا..بچه ۶-۵ سالش بودا.. فکر بد نکنین.. اما  دیگه که ول نمی کرد که... تا اینکه باباش صداش زد گفت پویا آقا رو ول کن)

هر چی از اون شب تولد بنویسم کم نوشتم و مطمئنم نمی تونین از احساس اون شب من و شیرین  نسبت به هم بفهمین. شاید عشق شیرین عشق بچگی بود اما من چی؟ من عاشق فرشته ی نازی شدم که با کاراش مدام می خواست به من یه چیزی بگه. چیزی که شاید خیلی وقت بود از آدم بزرگا گداییش کرده بودم. اینکه دوست داشتنی هستم. 

شیرین منو خیلی تحت تاثیر قرار داد. اونقدر زیاد که همون شب خاطرش رو روی کاغذ نوشتم. الان ۵ سال از اون روز میگذره. کلاس شیرین چند سالی هست از کلاس سارا جدا شده. امسال سارا و شیرین  میرن راهنمایی. نمی دونم شیرین کجا میره  فقط دوست داشتم بگم عشق من به این دختر ۷ ساله بالاتر از همه ی خاطراتی بود که تا حالا نوشتم. (حتی تو تولد سال بعد سارینا هم نتونست جای شیرین رو بگیره)

دوستون دارم... (شما رو نمیگم، شیرین و سارینا رو میگم)

 

         

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 شهریور1388ساعت 0:27 قبل از ظهر  توسط کامران  |